پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٤ - نفوذ مدرنيت بحرانزا در اعماق خانواده سنتى - میراحسان احمد

نفوذ مدرنيت بحران‌زا در اعماق خانواده سنتى
میراحسان احمد

"آقا يوسف"، فيلم شريفى است كه على رفيعى كارگردان، نويسنده، طراح صحنه و لباس آن است. على رفيعى كارگردان معتبر تئاتر ، پيش از اين با فيلم زيباى ماهى همه عاشق مى شوند، در قالب كارگردان متفكر سينما خود را معرفى كرده بود.
وقتى گفته مى‌شود سينمايى متفكر، يا سينمايى تعريف ، غالباً عده‌اى در مى‌آميند و معترض مى‌شوند كه همه فيلم‌ها داراى تفكر است و هر سينمايى شريف است، و يا كسى آزار ندارد كه بگويد من حالا نمى‌خواهم سرگرم شوم و مى‌خواهيم فيلم جدى ببينم و برود و خودش را به زحمت و مشقت بياندازد.
در حقيقت، اين سخن، مخالفتى است با مفهومى به نام سينماى مستقل و داراى جهان انديشگون از سوى كسانى كه معتقدند سينما در هر حال، سرگرم‌كننده بايد باشد.
واضح است كه در اين استدلال يك سطحى‌نگرى و لفاظى نهفته است. چيزى كه مرزهاى اثر تفكر برانگيز و اثرصرفاً سرگرم‌كننده را درهم مى‌نوردد. مرزهايى كه در هر شاخه‌كار هنرى وجود دارد. مثلاً رمان و داستان كوتاه و موسيقى و تئاتر و ... .
در همه اين موارد، شما با آثارى روبرو مى‌شويد كه آفريده شده‌اند تا صرفاً به كار تفريح و سرگرمى بيايند و اثرشان هم در همان ساعاتى است كه با آن سرگرم مى‌شويد. مثل خوردن تخمه و شنيدن يك جوك. اگر قرار بر لفاظى و جعل و بهانه‌گيرى باشد مى‌توان گفت حتى در تخمه شكستن و شوخى‌هاى گذرا هم، چيزى براى فكركردن وجود دارد! بله وجود دارد، اما درست وقتى شما به تفكر درباره آن اعمال مفرح و سرگرم‌كننده مى پردازيد، ديگر داريد كارى جدا ازخود كنش صرفاً سرگرمى كه آن آثار براى همان به كار مى‌آيند مشغول مى‌شويد.
داستان‌هايى وجود دارد كه براى توده‌هاى وسيعى از مردم نوشته مى‌شود و از همه عناصر سرگرم‌كردن عامه، از رفتار جنسى و خنداندن و گرياندن سود مى جويد بدون آن كه خود نويسنده تلاشى براى تامل، تفكر به پرسشى جدى و ساخت دهى خلاق و بديع و نوآورانه به خرج داده باشد. چيزهايى كه منجر به آفرينش آثار مى‌شود كه ساحت خود را دارد و براى ورود به آن آگاهى‌ها و مرتبه‌اى ديگر از فرهنگ مندى لازم است و البته اين‌آثار هم مى‌توانند گاه بسيار پرمخاطب باشند اما عموماً هرگز مخاطبان جويس و ماگريت و كارور در قياس همين نوع آثار فراوان‌اند نه در مقياس مخاطبان هرى پاتر.
همين نكته ساده، در نقد هنرى و نقد فيلم‌ها، فهم نمى‌شود در نتيجه اغلب، كسانى كه حرف‌هاى تكرارى را چون فيلسوفان به مثابه آيات آسمانى نازل مى‌فرمايند متذكر مى‌شوند كه مخاطبان‌آثار هنرى هم از آثار سرگرم مى شوند (عجب!) و آزار ندارند كه براى مشقت به ديدن فيلم هاى جدى (چه تراژيك چه كميك) بروند. و متوجه نيستند كسى نگفت كه مخاطب استاندال يا برگمان از ديدن آن آثار لذت نمى برد، بلكه گفته اين آثار صرفاً براى سرگرمى آفريده نشده و بديهى است كه در نوع خود به مثابه اثرى خلاقانه ، همه راه هاى ممكن طى شده تا جذاب باشد و باز بديهى است كه سرگرمى نسبى است. كسى با موزارت سرگرم مى‌شود. كسى با آغاسى، كسى با استر كسى با فهيمه رحيمى و كسى با براتيگان يا كمينز يا حافظ. صرف كلمه كلى سرگرمى ، به معناى مرتبه واحد اين‌آثار و فرهنگ مخاطبان آنها نيست.
از همين رو وقتى از فيلم شريف يا تفكرآميز آقا يوسف سخن مى‌گوييم، هرگز به معناى آن نيست همه فيلم‌هايى كه در ايران ساخته مى‌شوند شريف اند يا تفكر آميزند. حال مى‌خواهم بگويم چرا آقا يوسف واجد يك فيلم جدى با ويژگى‌هاى نامبرده است.
× × ×
آقا يوسف كه مهدى هاشمى نقش او را بازى مى كند، با نام خانوادگى مسكوب، هر روز مى‌رود نان سنگك مى‌گيرد، يكى را به همسايه‌شان مى‌دهد كه پيرزنى است و هيچ وقت او را نمى‌بينيم و تنها دست‌هايش را مشاهده مى‌كنيم و مثل دخترش رعنا، گمان مى‌كنيم او زن جوانى است كه شايد آقايوسف كه مرد زن مرده‌اى است، به او علاقه پيداكرده، يكى را براى صبحانه خود و رعنا كه با او زندگى مى كند و در كار موسيقى است و يكى را هم براى سركارش كنار مى‌گذارد.
هر روز آقا يوسف با رعنا - هانيه توسلى - صبحانه مى‌خورد. كيفى زير بغل مى‌گذارد و به سركارش مى رود. رعنا فكر مى‌كند پدر بازنشسته‌اش، كارمند شركتى است. اما آقا يوسف سر راهش وارد قهوه‌خانه‌اى‌مى شود كه پاتوق اوست كيف كارمندى‌اش را به قهوه چى مى دهد. ساكى را از او مى‌گيرد كه لباس كارگرى‌اش موقع شست‌و روب خانه‌ها، در آن است و به خانه ها مى‌رود. او خجالت مى‌كشد، دخترش بداند براى تأمين هزينه معاش به كارگرى مى‌پردازد.
آقا يوسف دستى دارد كه در قهوه‌خانه با او صبحانه مى‌خورد. مرتضى (شاهرخ فروتنيان) . از درد دل يوسف و مرتضى درمى‌يابيم كه مرتضى از همسرش جدا شده، دخترش مريم با مادر بدخلقش زندگى‌مى كند كه اجازه نمى دهد پدرش را ملاقات كند و مريم در همان تيمى كار مى كند و ويولن سل مى‌نوازد كه رعنا در آنجا گويندگى مى كند و با كارگردان گروه درگير است.
آقا يوسف، مرد سخت‌كوش و شريفى است كه هر روز سرى به عروس و نوه‌اش مى زند. پسرش آنها را نهاده و در خارج مقيم شده و حالا تأمين هزينه زندگى آنها بر دوش آقا يوسف سنگينى مى كند كه با گشاده رويى و مسئوليت‌پذيرى فراوان سعى مى كند نيازهايشان را برآورده سازد.
عشق يوسف به دخترش رعنا پايان‌ناپذير است، همه كارى كرده كه دخترش جايگاهى فراتر داشته باشد. خوب تحصيل بكند. خوب بپوشد، كار فرهنگى‌اش ، يك افق ديگر پرواز براى او فراهم آورده است و البته آشكار است كه كم كم آنها دو دنياى جداگانه يافته‌اند. يوسف ضمناً همواره زيرچشمى رعنا را مى پايد. گفت‌وگوهاى تلفنى‌اش كه رعنا مى‌كوشد پدر از آن باخبر نشود و مشخص است با مردى است، آقا يوسف را نگران كرده است.
يوسف خانه دكترى را تميز مى‌كند كه زن‌هاى زيادى به آنجا رفت و آمد مى‌كنند. البته آقا يوسف هميشه در خلوت و حتى بى حضور خود دكتر به كار روفت و روب مى‌پردازد و خبر از عياشى و زندبارگى شبانه مهمانى‌هاى دكتر ندارد فقط آثار بازمانده مهمانى و شام‌ها را مى‌شويد.
در يكى از اين روزها كه مشغول تميز كردن خانه است، كسى زنگ مى‌زند و پيام مى‌گذارد و آقاى يوسف با هراس فراوان متوجه صداى رعنا شده كه با لحنى خودمانى براى دكتر پيامى مى‌گذارد. و از جا گذاشتن گل سينه و شال و ... در اتاق دكتر مى‌گويد و آقا يوسف آنها را كنار آينه اتاق خواب دكتر مى‌يابد.
اين حادثه چنان آقا يوسف را مى‌آشوبد كه تصوركردنى نيست. مردى شرافتمند و پدرى فداركار، اكنون با وضعى روبرو شده كه همه روياهايش را درباره خوشبختى و شرافت دخترش در معرض نابودى‌مى يابد . گويى تمام رنج هاى او نه تنها بيهوده بوده كه نتيجه معكوس داده است. دخترش را در نقش زنى بى قيد و گناه آلود مى‌بيند كه طعمه مردى زن باره است.
رفتار آقا يوسف با رعنا تغيير مى كند. ميلى به صحبت با او ندارد و از نقش آفرينى ماهرانه رعنا حالش بد شده است. مرتضى كه از ماجرا با خبر مى‌شود و روزى به يوسف غبطه مى خورده و از اين كه يوسف تنهايى او را درك نمى كند شاكى بوده حالا مى‌بيند وضع يوسف از وضع او بدتر است. اگرچه به او كنايه اى مى زند اما با همه وجود مى خواهد به دوستش كمك كند. روى گوشى تلفن او پيام هاى تهديد كننده اى مى گذارد. و وقتى دكتر حسابى كتك مى خورد پليس مرتضى را مى يابد و او را به اتهام آسيب رساندن به دكتر زندانى مى كند آقا يوسف در كلانترى با شرين كه هميشه مانتو سرخ مى پوشد و درگروه تئاتر او را ديده ايم ملاقات مى كند.
كه براى بازجويى احضار شده است. صداى شيرين بسيار شبيه رعناست و يوسف پى مى برد كه وسايلى كه در خانه دكتر پيدا كرده تعلق به شيرين بوده و نه رعنا و صداى پيام گزار، صداى شيرين بوده و حالا و با شادى فراوان به سوى رعنا مى رود.
اما چندى بعد رعنا مى گويد كه مى خواهد به سفرى كوتاه برود. دكتر كه در شمال است، دوستش را كه تصميم دارد با او ازدواج كند به خانه مى فرستد كه با خود وسايلى را بياورد. آقا يوسف كه سرگرم تميز كردن خانه دكتر است، مى‌بيند رعنا آمده تا وسايل شخصى دكتر را به شمال ببرد و با تلفن همراه جورى صميمانه با دكتر حرف مى‌زند كه معلوم مى‌شود قصد ازدواج دارند. آقا يوسف درهم ريخته از خانه مى‌زند بيرون و رعنا كه با تلفن با دكتر حرف مى زند مى بيند در كوچه مردى مى رود كه شبيه پدرش است تنها كيف او فرق مى كند اما چهره اش لحظه به لحظه بيشتر درهم مى شود و بيشتر متوجه مى‌شود آن مرد گويى پدر او، آقا يوسف است، فيلم همين جا پايان مى‌يابد.
× × ×
اين يك داستان رئاليستى است كه با خود پرده از بحران زندگى دو نسل مختلف و تمايزات فرهنگى‌شان بر مى‌دارد. به اين داستان از زواياى گوناگون مى‌توان نگاه كرد. از منظر اخلاق و ارزش‌هاى متعارض نسل پدران و فرزندان. از منظر جامعه‌شناسى زندگى مدرن و زندگى مبتنى بر سنت‌هاى شرافتمندانه، و از نظر جايگاه رفيع فيلم دكتر رفيعى در بازار ابتذال فيلم هايى بى سر و تهى كه پرده‌هاى سينماهاى ما را اشغال كرده و با خود تخم آموزش انحطاط، بدسليقگى، دلقك بازى را در روح و جان مردم و نسل جوان مى كارند.
اما از همه مهم تر تراژدى رابطه پدر و فرزند است. پدرى كه به فرزندش عشق دارد ولى شرايط متفاوت زندگى، تأثيرات فرهنگ مدرن، سبب شده دختر روز به روز بيشتر از پدر فاصله بگيرد و دورتر و دورتر شود. اصلاً پدرش را نبيند و اين خاص رعنا نيست، مريم هم همين‌طور است. پسر آقا يوسف هم كه به كانادا رفته همين گونه از "پدر"، از سرزمين آباء و اجدادى از زاهدان و فرهنگ و سنت‌هاى حياتى و زندگى ايرانى‌اش فاصله گرفته است.
از منظر اخلاق مدرن، آقا يوسف است كه اشتباه مى‌كند رعنا گناهى نكرده، دخترى است تحصيل كرده، مدرن، با كارى مدرن كه به طور طبيعى رابطه آزادى با مردان متعدد دارد و يكى از اين مردان را براى‌زندگى مشترك و ازدواج انتخاب كرده است. و طبيعى است اين انتخاب از دايره ازدواج سنتى، مشورت با پدر، در نظر گرفتن ارزش‌هاى اخلاقى، تحقيق در خصوص زندگى خصوصى دكتر، خارج است، زيرا خود رعنا با او رابطه خصوصى داشته و نمى‌تواند به ارتباط دكتر با زنان ديگر به ويژه قبل از خودش، ايرادى داشته باشد. ارزش‌هاى زندگى مدرن، اين روابط را عادى قلمداد مى‌كند و از كجا دكتر واقعاً عاشق رعنا نشده باشد؟ و آنها زوج خوبى از آب درنيايند؟ رعنا حق خود مى‌داند كه بهتر از پدرش در اين باره قادر به داورى است. پس فقط مى ماند خبر كردن پدر كه مى خواهد با دكترى ازدواج كند و اين را هم در تلفن همراه، همان وقت كه در خانه دكتر بى خبر از حضور پدر در اتاق بغلى با او صحبت مى‌كند ، مطرح مى سازد. پس چه كار ديگرى براى آقا يوسف مانده جز رها كردن رعنا كه پى سرنوشت خودش برود. سرنوشتى كه چه بسا مثل بسيارى از ازدواج هاى مدرن به جدايى مى كشد كه مهم نيست و هر دو بر خلاف جهان سنتى با اين طلاق خيلى "واقع بينانه" برخورد مى‌كنند.
× × ×
آقا يوسف داستان دردناك عصر ما، فروپاشى ارزش‌هاى سنتى از ديدگاه يك پدر سنت‌گرا و شريف است. بحرانى ناگزير كه نفوذ مدرنيت در شالوده‌هاى زندگى ايرانى ببار آورده و همه چيز را كن فيكون كرده است. آيا راهى براى مقابله با آن وجود دارد؟ آيا مى‌توان وجوه مثبت جامعه مدرن، پيشرفت علمى، آزادى‌هاى معقول و حقوق شهروندى و توسعه و رفاه آن را كسب كرد و آثار فرهنگى عصرغلبه روح تكنولوژى و فرهنگ درونى آن را مردود شمرد و مانع نفوذش شد؟
اين يك پرسش حياتى براى ماست و آثارى كه آينه بحران موجود هستند، آثار هنرى شريفى‌اند كه بايد آزادى‌شان را براى طرح معضلات حاد اجتماعى به رسميت شناخت. باشد كه از دوران گفت‌وگو پيرامون گفتمان‌هاى امروزين، روشنايى تفكر و خرد بر زندگى ما سايه افكند.
اين درهم فروريختگى رابطه پدران و فرزندان در فيلم آقا يوسف اتفاقى نيست. با موعظه و سخنرانى و حرف‌هاى تكرارى و لفاظى هم درمان نمى‌شود، تلخى اين تجربه چيزى نيست كه با جرعه‌هاى شيرين پند و اميد از ميان برود. جهانى بيمار است و راهى نو و طرحى ديگر براى حيات سعادت مند بشرى مى‌طلبد.
كسانى بر وضع موجود سر فرود مى آورند. تجربه غرب را پايان جهان و پيامدهاى عصر تكنولوژى و سرمايه‌دارى متأخر و فرهنگ و ارزش‌ها و عقل و اخلاقيات آن را نقطه غايى هستى بشرى مى‌شمرند، پس ما را به تسليم در برابر اين زندگى فرا مى‌خوانند.
اما كسانى هم هستند كه چشم براه جهانى بهتر ، مناسسباتى خردمندانه‌تر و عاقلانه‌تر، زندگى‌هايى پاكيزه‌تر، زمينى نيالوده‌تر و عادلانه‌تر و صميمانه‌تراند. اينان را رؤيا زدگان و آرمان‌گرايان كهن مى‌نامند كه جايشان در دنياى امروزى نيست، اما تاكنون بارها تمدن‌هاى سلطه جو و امپراطورى‌هاى به فساد كشيده شده و فرهنگ برده‌داران فرو ريخته و طليعه رحمانى رهايشگرى از راه رسيده است و چرا نقد جامعه امروزى، منجر به مناسباتى انسانى‌تر نشود. بديهى است كه امروز تنها آرمان الهى و اميد به خدا و انتظار موعود است كه مى‌تواند با تصحيح زندگى كنونى و حفظ دستاوردهاى آن و قرار دانش برپايه ايمان به حقيقت متعال اميد تازه بيافريند. "آقا يوسف" گرچه هيچ جا از اين آرمان حرف نمى زند و يك اثر رئاليستى انتقادى تلخ است اما در اعماق آن آرزوى شرافتمندانه زندگى پاك نهفته است. اين است كه من به آثار انتقادى‌اعتقادى وافر دارم و معتقدم نبايد جلوى توليد و پخش آنها را گرفت و سانسورشان كرد. هيچ جامعه‌اى به رشد نمى‌رسد مگر با آگاهى و اين سينماى شريف و تفكر انگيز اگر قصد پيشرفت معنوى داريم براى نقد بحران هاى واقعى زمانه ما ، ضرورى است.
بحران موجود در فيلم "هيچ" در بحران شخصى آقا يوسف يا مرتضى و ... متوقف نمى ماند و بى ترديد فراتر مى رود. ايده فيلم گرچه پيرامون يك ارتباط او تراژدى شخصى است اما پسزمينه بحران فيلم كاملاً اجتاعى و متعلق به دوران ماست و خوب است به آن دقت كنيم. در فيلم وضعيت مريم و ارتباطش با پدرش، وضعيت سونيا و پدرش كه دخترش از او نگهدارى مى‌كند، وضعيت بچه هاى سدنيا كه آنها را رها كرده اند وضعيت رعنا و پدرش وضعيت زن خياط و دخترش و ... همه و همه گواه عموميت بحرانى است كه بايد عميق تر به آن انديشيد.